متن موزیک
می بنوش و از لبانت می بنوشانم زیاد تا بَرم غمهای عالم را در آغوشت زِ یادروزگار این حاکم خودرایِ فارغ از ثبات آنچه سخت آمد به دست آسان گرفت و پس نداد بحث دوری و صبوری و مدارا کردن استوای بر من که ندارند این سه با هم اتّحادعاقلی از عالِمی پرسید آزادی کجاست؟ گفت: آنجا که نباید پا به این دنیا نهاد!او که قبل از آمدن ترکِ تماشا کرد و رفتجار زد دنیا تماشایی ندارد، زنده بادحبّ و بغض و صحبت خوف و رجا با اهل کنگوشِ نااهلان نمیباشد بدهکارِ معادجای مسجد ساکنِ میخانهام از این به بعدتابِ هشیاری ندارد آدمِ بی اعتقاد
نظرات
نظر خود را با دیگران به اشتراک بگذارید
هنوز نظری ثبت نشده است.