متن موزیک
هزاران سال بگذشت و نشانت را نفهمیدم تو را، پیش از ازل از دفترِ عشّاق دزدیدم حروفِ مُبهمی مَمزوجِ باران و پریشانی تو را، از بوی پاییز و جنونِ خاک، پرسیدم چنان پیداوپنهان در هوای من گذر کردی که از بودونبودِ هستیام چیزی نپرسیدم جهانِ تیرهام از انفجارِ عشق روشن شد خدا را، در شکوهِ چشمهایت چشم پوشیدم کنون، دوری و میخوانی مرا با وهمِ آغوشت و من پیش از حقیقت با خیالت عشق ورزیدم
نظرات
نظر خود را با دیگران به اشتراک بگذارید
هنوز نظری ثبت نشده است.