فکاهی

محمد زند وکیلی

00:00 00:00

متن موزیک

هر بار راهی میشدم پشتِ نگاهی میرفتو گم میکردمش در یک دوراهی در خواب هم او را اگر دیدم به من گفت با دیگری او را گرفتم اشتباهی تا تور میبافم بگیرم ردی از او او لیز خورده از جهانم همچو ماهی چشمم سیاهی میرود از رفتنِ او با من درشتی میکند چشمِ سیاهی یار تا فکرم از خالش به چالِ صورتش رفت گویی که من از چاله افتادم به چاهی میرفتو حسرت میکشیدم در همه عمر او سرگذشتِ من شد و من یک فکاهی یار هر بار رفتو با خودم من عهد بستم گفتم غلط کردی اگر او را نخواهی او میبرد قلبِ مرا با خود مهم نیست با خود به منزل میبرد یا به تباهی یار

نظرات

نظر خود را با دیگران به اشتراک بگذارید

هنوز نظری ثبت نشده است.